Lilypie - Personal pictureLilypie Fifth Birthday tickersهستي نامه





هستي نامه

عروسی خاله ساناز

چند وقت پیش بابا یه سفر رفت ارمنستان و برای من و صبا به قول خودمون لباس سیندرلا(عشق صبا)  و سفیدبرفی (عشق من) آورد قرار شد لباسهامون را تا روز عروسی خاله ساناز تمیز و مرتب نگه داریم و اونوقت بپوشیم بماند که این یکی دو ماهی را که تا عروسی خاله ساناز مونده بود هر روز کلی ذوق لباسهامون را کردیم و قربون صدقه شون رفتیم تا بالاخره عروسی شد و ...

البته حتما از مامانهامون در مورد اینکه چقدر لباسهامون راحت بودن حتما بپرسین تا براتون یه توضیحاتی بدن.کلافه

من که هر از چند گاهی به دلیل ماندن لباسم زیر پای مهمانهای محترمی که شدیدا گرم رقصیدن بودن مثل مجسمه وامیستادم و وقتی مامانم صدام می کرد می گفتم آخه اگه بیام دامنم کنده میشه و صبر می کردم تا مامان بیاد و من را نجات بده احوالات صبا را هم بهتره از مامانش جویا بشید.

 

...

پيام هاي ديگران()        link        ٢:٥٥ ‎ق.ظ - یکشنبه ۳ آبان ،۱۳۸۸ - هستي هاشمي

مهر 88 و کلاس نسیم جون

امسال اول مهر با مامان رفتم مهدکودک اون هم بعد از یک ماه بخور و بخواب تو خونه.راستش دلم خیلی برای مهد تنگ شده بود و با اشتیاق زیاد رفتم .مامان هم به مناسبت جشن اول مهر اون روز به قول من رفت کلاس مامانها.بعدش عمو شهرام اومد و کلاس مامانها و بچه ها قاطی شدن و همه با هم بازی خاله بزغاله و مرغ زرد پا کوتاه و ... را کردیم و چون روز آزاد بود و هرکی تو هر کلاسی دوست داشت می تونست بره من و صبا که به قول ناهید جون تنها شاگردهای قدرشناسش هستیم یکراست رفتیم کلاس ناهید جون.

 

شنبه شد و دوباره رفتم مهد که فهمیدم من باید برم تو کلاس نسیم جون و صبا می مونه تو کلاس لیلا جون.با بی میلی رفتم تو کلاس نسیم جون که نه دوستام بودن و نه لیلا جون ولی به مامان گفتم که دوست دارم برم کلاس لیلا جون مامان به سهیلا جون مدیر مهد گفت ولی قبول نکردن من هم وقتی برگشتم خونه به مامان گفتم من چند روز تو کلاس نسیم جون منتظر می مونم تا سهیلا جون اجازه بدن برم تو کلاس خودم ولی اگه طولانی بشه اون وقت گریه می کنم.حالا براتون از صبا بگم که تمام این روزها گریه می کرد که من می خوام برم کلاس نسیم جون. بماند که اصلا نسیم جون را نمی شناخت و به قول مامان آنا باید می گفت می خوام برم کلاس هستی جون.خلاصه پری جون مهربون تصمیم گرفتن برای اینکه هم من تو کلاسم تنها نباشم و هم صبا به آرزوش برسه من و صبا را فعلا امتحانی گذاشتن تو کلاس نسیم جون .تا ببینیم خدا چی می خواد؟ و من در ادامه وقتی مامان ازم پرسید که دیگه راضی هستم یا نه گفتم من هنوزم کلاس لیلا جون را بیشتر دوست دارم ولی نه که اونجا شلوغه و چند تا بچه بد هم هستن چون کلاس نسیم جون خلوته و بچه هاش هم با ادب ترن همینجا می مونم و هروقت دلم برای لیلا جون تنگ شد بهش سر می زنم.آفرین به هستی منطقیاز خود راضی

 

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱:٢۸ ‎ب.ظ - سه‌شنبه ٧ مهر ،۱۳۸۸ - هستي هاشمي

یک روز پر دردسر

سلام بچه ها

اگه بدونید من سه شنبه ای که گذشت چه روزی داشتم؟؟؟

صبج که بیدار شدم با مامانم و صبا و مامانش رفتیم پیش خانم دکتر مشاغی (دکتر مهدوی آمریکا هستن و خانم دکتر جاشون اومدن) تا برامون آزمایش بنویسن که برای مهدکودکمون ببریم البته صبا مجبور بود به خاطر مریضیش یه سری آزمایش دیگه هم بده.بعدش رفتیم آزمایشگاه بهار و اول من رفتم و خیلی شجاع کلی خون دادم و اصلا حتی یه آخ کوچولو هم نگفتم ولی صبا با اینکه اولش با شجاعت نشست رو تخت اینقدر جیغ زد و گریه کرد که 3 نفر آدم بزرگ افتاده بودن رویش و نگهش داشته بودن.بعد دوباره برگشتیم مطب و شروع کردیم به خوردن آب و آبمیوه برای آزمایش همونی که می دونید بالاخره بعد از خوردن یه آب پرتقال و یه آب معدنی اول صبا و بعد من موفق شدیم .تازه فکر کردیم دیگه تموم شده که خانم دکتر یه کرمی که دستمون را خنک کرد زد به دست من و صبا که واکسن آنفولانزامون را هم برامون بزنه و اینجا بود که صبا دوباره شروع به جیغ و داد کرد و من هم یواشکی از مامان پرسیدم مامان این هم مثل آزمایش طولانی است که مامانم گفت نه این زودی تموم میشه و باز هم من اول واکسنم را بدون هیچ سر و صدایی زدم و صبا همچنان داشت جیغ می زد و نمی دونست که آش کشک خاله اش است.

خلاصه روز پردردسرس را گذروندیم ولی به جایش یه ست کامل خمیربازی جایزه گرفتم.

...

پيام هاي ديگران()        link        ۳:۳٩ ‎ق.ظ - سه‌شنبه ۳۱ شهریور ،۱۳۸۸ - هستي هاشمي

تولد 4 سالگی

راستی اصلا یادم نبود براتون از تولد امسالم بگم امسال هم مثل پارسال یه تولد تو مهدکودکم با حضور عمو شهرام که تو مهد برامون ارگ میزنه و ... داشتم و یه تولد هم تو خونه. کلی هم کادو مادو نصیبم شد .این هم چند تا عکس از تولد:

تولد مهدکودک

تولد خونه

...

پيام هاي ديگران()        link        ٧:٥۸ ‎ب.ظ - دوشنبه ٢۳ شهریور ،۱۳۸۸ - هستي هاشمي

کلاس اسکیت

دوستای خوبم من اولین ورزش زندگیم را ٣ هفته پیش شروع کردم.

میرم باشگاه انقلاب کلاس اسکیت اولین جلسه را یه کمی ترسیدم ولی بعدش مامان به سفارش مربی ام که اسمش شیما جون است تو خونه کلی باهام تمرین کرد طوریکه جلسه دوم که رفتم شیما جون باورش نمی شد من همون هستی باشم.من و صبا دوتایی با شیما جون تمرین می کنیم خیلی کیف داره شماها نمی خواهید امنحان کنید؟صبا تصمیم داره رشته سرعت را انتخاب کنه و من رشته نمایشی را انتخاب کردم.

...

پيام هاي ديگران()        link        ۳:٤٢ ‎ق.ظ - شنبه ٢۱ شهریور ،۱۳۸۸ - هستي هاشمي

من هم نماز بلدم

من امروز سوره حمد و سوره قل هو الله را به برکت ماه مبارک رمضان یاد گرفتم.باید بگم که صبا هم بلده و اون چند روزی زودتر از من یاد گرفته بود.

 

امروز هم داشتم خونه مامان گیتی کنارشون نماز می خوندم که مامان اومد و گفت هستی نمازت تموم شد دیگه بریم خونه مون من هم که دلم نمی خواست برم با عصبانیت به مامان گفتم مامان جون مگه نمیبینی دارم نماز می خونم وقتی کسی نماز می خونه آدمای دیگه صبر می کنن تا نمازش تموم بشه بعد صحبت می کنن چند بار بگم.(دقیقا حرف خود مامان را بهش برگردوندم)

بچه ها اگه اجازه بدبد همبن جا ماجرای تلفن بازی کردن با صبا را براتون بگم من و صبا داشتیم مثلا به دوستامون تلفن می کردیم و بازی ی کردیم .من در حال صحبت کردن با یکی از دوستام بودم و صحبتمون گرم گرفته بود که یه دفه با وارد شدن مامان آنا نمی دونم چی شد که صبا با صدای بلند شروع کرد به گریه کردن من همونطور که گوشی دستم بود گفتم ببخشید یه لحظه گوشی (رو به مامان آنا) مامان آنا دعوا بی دعوا (رو به صبا و خیلی جدی) صبا گریه بی گریه ولی هیچ کدومشون به حرفم گوش نکردن و من مجبور شدم تلفنم را قطع کنم و بعدش به صبا گفتم اینقدر گریه کری که نفهمیدم به دوستم چی گفتم.

 

...

پيام هاي ديگران()        link        ۳:٢۸ ‎ق.ظ - شنبه ٢۱ شهریور ،۱۳۸۸ - هستي هاشمي

کلیپ ویدیوی من و صبا

جدیدا صبا و من دقیقا مدل کلیپ ویدیوهای جدید با هم شو اجرا می کنیم صبا برای من می خونه:

آخه من هم تو را دارم محاله تنهات بذارم تو وصله جون منی (با حرکات دست و قزبون صدقه رفتن)آره فقط تو رو دارم

و من هم یه اداها و عشوه هایی میام که تو هیچ کلیپ ویدیویی نطیر نداره حالا قرار شده مامان ازمون فیلم بگیره تا یادگاری داشته باشیم.

...

پيام هاي ديگران()        link        ۳:۱٩ ‎ق.ظ - شنبه ٢۱ شهریور ،۱۳۸۸ - هستي هاشمي

دوبی دوبی

براتون بگم که بالاخره بعد از پر شدن جدول دوبی دوبی من که مامان برام درست کرده بود و شمردن روزها رفتیم دوبی جای همگی خالی.

 

از اتفاقات بامزه ای که اونجا افتاد دوتاش را یادمه که براتون میگم.یکی از روزهای مسافرت که من و صبا ار صبح تا شب با مامانهامون تو مرکز خریدهای دوبی راه رفته بودیم وقتی آخر شب تاکسی ما را رسوند هتل مامان به من گفت هستی جان رسیدیم پیاده شو من که از خستگی ولو شده بودم با همون قیافه خسته و درب و داغون وقت پیاده شدن به مامان گفتم حالا بچرخونش کمرو.

و  اما اتفاق بعدی اون روزی بود که رفتیم تور صحرا.من تو ماشین بغل بابام نشستم و صبای بنده خدا عقب ماشین وسط مامان خودش و مامان من که هر دو حسابی ترسبده بودن و تو بالا پایین رفتن تپه های شنی جیغهای بنفش می کشیدن نشسته بود و در حالیکه مامانش پایش را نیشگون می گرفت و مامان بهار هم دستش را فشار می داد صبا اون وسط از شدت هیجان شعر می خوند و می گفت گل بریزید سر عروس و داماد عروسیه.

هستی و صبا و تور صحرا

هستی و شنهای صحرای دوبی

هستی ونقش حنا

هستی و صبا و جایزه هاشون تو فرودگاه

و حالا دوت جدیدم را که اونجا باهاش آشنا شدم بهتون معرفی میکنم ببینید چقدر موشه.

...

پيام هاي ديگران()        link        ۳:٥۸ ‎ق.ظ - سه‌شنبه ۱٧ شهریور ،۱۳۸۸ - هستي هاشمي

بالاخره مامانم تونست خودش بیاد دنبال من

بچه ها حتما همتون خوب میدونید که چه کیفی داره مامان آدم تو مهدکودک بیاد دنبالش .من که بعد از پیگیریهای پی در پی این موضوع از مامان بهار موفق شدم و بالاخره مامانم من را به اداره اش ترجیح داد و چند وقتی است که نمیره اداره یعنی دقیقا از اولین روز تابستون مامان بهار نمیره اداره و همش پیشم است.

تازه به خود مامانم تا حالا نگفتم بین خودمون باشه اداره نرفتنش برای خودش هم خیلی بهتره.خلاصه همه چی به لطف خدا عالیه نمی دونم مامانم چرا زودتر این کار را نکرده بود.

...

پيام هاي ديگران()        link        ۳:٤٦ ‎ق.ظ - سه‌شنبه ۱٧ شهریور ،۱۳۸۸ - هستي هاشمي

آقا کلاغه

دوستای خوبم نمیدونم براتون گفتم یا نه که من از روزی که رفتم کلاس نیلا جون هر روز چند دقیقه بعد از جدا شدن از مامان یه کوچولو گریه می کردم و بعد به قول خودم خوب می شدم و این وسط آقا کلاغه می رفت همه چیز را برای مامانم تعریف می کرد.هفته پیش مامان وقتی از اداره برگشت خونه بهم گفت هستی جان امروز آقا کلاغه خبرهای خوبی برام آورده بود گفت که تو امروز گریه نکردی.(آخه اونروز وقتی مامان من را گذاشت مهد و رفت گریه نکردم ولی بعد از رفتنش حسابی گریه کرده بودم.)من با تعجب به مامان نگاهی کردم و گفتم مامان مثل اینکه این آقا کلاغه هم دروغگو شده ها.مامان گفت چطور مگه؟گفتم آخه من امروز هم گریه کردم.

...

پيام هاي ديگران()        link        ٤:٠٦ ‎ب.ظ - دوشنبه ٢۸ اردیبهشت ،۱۳۸۸ - هستي هاشمي